تبليغاتX
»--------مجرم --»»

 

گوی خودمه!!

نمی زارم کسی هم توش رو نگاه کنه !!

نه خیر این عمرمنه!!فقط مال ِ منه!

 

میخوام تو قلبم جاش بدم!

خدایا تو هم  ازم نگیرش!!

به خدا بدون اون میمیرم!!

اما چه کنم که نمیشه من و او ما شویم!

 

وقتی این گوی رو بو می کنم....

انگاری یه دسته گل یاس رو بو می کنم!

وقتی نگاش میکنم  میدونی چی می بینم...

یه فرشته ای ِ که توی باغ با صفایی

لا درختا قدم می زنه!!

صورتش رو نمی بینم اما خوشگله..

صدای قدم هاش یه آهنگ نازه

 

آره همونه که من عاشقم  عاشقش بشم ...

اما....

ببین من باید با گویم صحبت کنم

فعلا"....

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 30 دی1386ساعت 3:4 بعد از ظهر توسط مجرم |


بوی محرم را گوش ميكردم

كه صدای محرم رو مزه مزه  کردم..

......

نگاه پر زخون مردم به محرم...

ودستایی که به آسمان علم شده بودند..

نگاه نفیس٬نگاه من٬نگاه تو....

و آن زمزمه ی کودکی که بلند داد میزد

یا حسین

و آن شخص حيران ِلباس سفيد

آن پيشاني بند هاي مشكي ..

و این زمستانی که محرم را در وجود گرمم٬خنک کرده...

و......

و آن چشای گریان بی گناه..

..

و دستان سرخ ویخ زده ی عاشقانت ....

.

.

 در آخرآن سرِ آوارهء بي َتن 

+ نوشته شده در سه شنبه 25 دی1386ساعت 2:15 بعد از ظهر توسط مجرم |


* JavaScript Codes