باز دلم گرفت و نوشتن رو بهونه کردم..
باز من شدم مجرم و زندگی شد جرم من...
چشامو می بندم و شروع می کنم به حزیون سرایی...
یه سری افکار تلخ رو میبینم که ذهنم رو احاطه کردن!
-آدما چه زود بزرگ میشن ....
و چه زود از یاد رفتیم!! جه زود...؟
حالا حالا ها جاده ها هم تمومی ندارن و
این خط ممتد کوتاه بیا نیست..!
زندگی در این سرزمین خشک چه معنی ای داره؟؟
دل هارو مثه بادبادک سپردیم به باد و هر کی میاد...
نگاه به زندگی از این زاویه چه حس بدی داره..!
و اینجاست که آدما کم میارن و رازشون رو به
یه طناب و صندلی سرد می گن...
زندگي يعني بازي ...
سه ، دو ، يک ...
سوت داور....
بازي شروع شد!!!
دويدي ، دست و پا زدي ، غرق شدي ..
دل شکستي عاشق شدي ، بي رحم شدي ، مهربان شدي
بچه بودي ، بزرگ شدي ، پير شدي ....
سوت داور... بازي تمام شد... !!
زندگي را باختي...!
فلانی این همه حرس زندگی رو میزنی که چی؟؟
روزای زندگیت رو با دوز و کلک می چرخونی..
این همه خوردی و جمع کردی..!باز بستت نبود..؟
بیهوده بر این دنیا می تازی که چی..؟
شاید نمیدانی که مقصد خاک است؟!!
پ.ن: واسه اون دنیا زندگی کن
هی فلانی...
زندگی شاید همین باشد..
یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که تو
دنیا را جز برای او و جز با او نمی خواهی
گمانم زندگی باید همین باشد...
زندگی یعنی زخم خوردن
آن هم از دست عزیزی که..
برایت هیچ کس چون او گرامی نیست
بی گمان... باید همین باشد..!!
روزگاری سرد است وخاموش....
در پی این جاده ها
نسیمی می وزد سوزناک....
آتشی شعله ور ساختم
که گرم کند تنهایی ام را...
از قضا...
بر در بسته ی بختم
مهره ی ماری آویختم...
هرکه از راه می رسید
می نواخت گیار غم را....
ولیکن نیازم این نبود...
پ.ن: تو را نیاز من بود...
آخر کسی نفهمید
این درد آشکار مرا...
دنياي من به روزايي ختم ميشه كه با تو بودم و هستم
ولي ياد اون لحظه هايي كه تو از من دور مي شدي
بد جوري عذابم ميده......
راستش..
ديگه از رنگ تنهايي خيلي بي زارم..!!
پس بزار آروم توي اين عشق غرق بشم...
حتما" ديدي وقتي تو ساحل بارون ميزنه...
دريا چه طوري بي تاب ميشه!!!
منم مثل اون دريا بي تابم و طوفاني....
تو هم مثه اون هواي باروني ..
منتظرم كه تو هم غرق بشي و عاشق
سزاي من اشك عشقه...
تو اين اتاق تاريك..
پی نوشت: دنياي من همينه
من گريه مي ريزم به پاي جاده ات، تا
آئينه کاري کرده باشم مقدمت را
اوّل ضمير غایب مفرد کجائي؟
اي پاسخ آدينه هاي پر معمّا
بي تو سروديم آنچه بايد مي سروديم
يعني در آورديم باباي غزل را
حتمّي ِ بي چون و چرای سبز برگرد...
راحت شويم از دست اما و اگرها
آب و هواي خيمه ي سبزت چگونه است؟
اينجا گهي سرد است و گاهي نيست گرما
بهر ظهور امروز هم روز بدي نيست
اي تکسوار جاده هاي رو به فردا
آقا، صداي پاي سبز مرکب توست
تنها جواب اينهمه "مي آيد آيا؟"
يک جمعه مي بينيد نگاه شرقي ِ من
خورشيد پيدا مي شود از غروب دنيا
آقا نماز جمعه ي اين هفته با تو
پاي برهنه آمدن تا کوفه با ما ......








