روزگاری سرد است وخاموش....
در پی این جاده ها
نسیمی می وزد سوزناک....
آتشی شعله ور ساختم
که گرم کند تنهایی ام را...
از قضا...
بر در بسته ی بختم
مهره ی ماری آویختم...
هرکه از راه می رسید
می نواخت گیار غم را....
ولیکن نیازم این نبود...
پ.ن: تو را نیاز من بود...
آخر کسی نفهمید
این درد آشکار مرا...
دنياي من به روزايي ختم ميشه كه با تو بودم و هستم
ولي ياد اون لحظه هايي كه تو از من دور مي شدي
بد جوري عذابم ميده......
راستش..
ديگه از رنگ تنهايي خيلي بي زارم..!!
پس بزار آروم توي اين عشق غرق بشم...
حتما" ديدي وقتي تو ساحل بارون ميزنه...
دريا چه طوري بي تاب ميشه!!!
منم مثل اون دريا بي تابم و طوفاني....
تو هم مثه اون هواي باروني ..
منتظرم كه تو هم غرق بشي و عاشق
سزاي من اشك عشقه...
تو اين اتاق تاريك..
پی نوشت: دنياي من همينه
هی فلانی...
زندگی شاید همین باشد..
یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که تو
دنیا را جز برای او و جز با او نمی خواهی
گمانم زندگی باید همین باشد...
زندگی یعنی زخم خوردن
آن هم از دست عزیزی که..
برایت هیچ کس چون او گرامی نیست
بی گمان... .... باید همین باشد
من گريه مي ريزم به پاي جاده ات، تا
آئينه کاري کرده باشم مقدمت را
اوّل ضمير غائب مفرد کجائي؟
اي پاسخ آدينه هاي پر معمّا
بي تو سروديم آنچه بايد مي سروديم
يعني در آورديم باباي غزل را
حتمّي ِ بي چون و چرای سبز برگرد...
راحت شويم از دست اما و اگرها
آب و هواي خيمه ي سبزت چگونه است؟
اينجا گهي سرد است و گاهي نيست گرما
بهر ظهور امروز هم روز بدي نيست
اي تکسوار جاده هاي رو به فردا
آقا، صداي پاي سبز مرکب توست
تنها جواب اينهمه "مي آيد آيا؟"
يک جمعه مي بينيد نگاه شرقي ِ من
خورشيد پيدا مي شود از غروب دنيا
آقا نماز جمعه ي اين هفته با تو
پاي برهنه آمدن تا کوفه با ما ......








